تبليغاتX
بیاد گل سرخ

بنام نامي دوست كه هر چه دارم همه لطف اوست...


Let go and let God

رها کن و به خدا بسپار 

 

They say that God is everywhere and yet we always think of Him as somewhat of a recluse

مي گويند خدا همه جا هست و با اين حال،هميشه فکر مي کنيم از ما دور است

. God gives birds their food but they must fly for it

خدا غذاي پرندگان را مي دهد، اما آنها بايد براي به دست آوردنش پرواز کنند.

If we just stop looking for the Red Sea to split we might see all the wonderful miracles God makes all around us every day

اگر دست از انتظار براي معجزه ي باز شدن درياي سرخ برداريم، خواهيم توانست همه ي معجزات خارق العاده اي که خداوند هر روز در اطرافمان ظاهر مي کند ببينيم.

Love is the highest gift of God

عشق والاترين هديه ي خداوند است.

By remembering God's existence your inner being will be illuminated little by little and you'll achieve some measure of detachment from the world

 

با ياد آوردن خداوند، درونت به تدريج روشن مي شود و به مراتبي از عدم دلبستگي به دنيا خواهي رسيد.

God is the East and the West and wherever you turn, there is God's face

خدا شرق است و غرب است. به هر طرف رو کني، رو در روي خدا خواهي بود.

The prayer most acceptable to God comes from a thankful heart

دعايي که بيش از همه مورد پذيرش خداوند است، دعايي است که از دل شاکر برخيزد.

Sooner or later you have to seek God. Why not now

دير يا زود بايد به دنبال خدا بگردي، چرا حالا نه؟

Whoever wants to find God will find a way to Him

هر کسي خدا را بجويد، راهي به سوي او خواهد يافت.

Sleep in peace, God is awake

 

با خيال راحت بخواب، خدا بيدار است.

 

God brings men into deep waters not to drown them but to cleanse them

خداوند انسان را در آب هاي عميق فرو مي کند،نه براي غرق کردنش، بلکه براي پاک کردنش.

Know that all that is other than God veils you from Him

بدان که هر چه غير خدا باشد، خدا را از چشم تو پنهان خواهد کرد.

All God's testing has a purpose, someday you'll see the light All He asks is that you trust Him, walk by faith and not by sight

همه آزمون هاي خداوند هدفمند است، روزي نور را خواهي ديد. او فقط مي خواهد که به او اعتماد کني، با ايمانت راه برو نه با چشمت.

God, often in His wisdom, sends his angels down to walk with us we know them best as friends

معمولا خداوند فرشته هايش را پايين مي فرستد تا با ما قدم بردارند.ما آنها را به صورت دوستان مان مي شناسيم.


 

+ نوشته شده توسط سید در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:46 |
 

لاينل واترمن، داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده.

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست.

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:

گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد.

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن.

 

+ نوشته شده توسط سید در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 11:19 |

  

FROGS

  قورباغه ها

 


Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition .

روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند .


The goal was to reach the top of a very high tower .

هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود .


A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...

جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...


The race began ....

و مسابقه شروع شد ....


Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .

راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .


You heard statements such as:

شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:


"Oh, WAY too difficult!!"

اوه,عجب کار مشکلي


"They will NEVER make it to the top."

اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.


or

يا:

" Not a chance that they will succeed. The tower is too high !"

هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده


The tiny frogs began collapsing. One by one ....

قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...


Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....

بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...


The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one will make it!"

جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!


More tiny frogs got tired and gave up....

و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...


But ONE continued higher and higher and higher ....

ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....


This one wouldn't give up!

اين يکي نمي خواست منصرف بشه!


At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !

بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد!


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?

بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟


A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?

اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟


It turned out....

و مشخص شد که


  That the winner was DEAF !!!!

برنده ي مسابقه کر بوده !!!


The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have.  Because

The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have.  Because everything you hear and read will affect your actions!

نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره

________________________________________

: Therefore

پس:

 ...ALWAYS be

هميشه ....

!POSITIVE

مثبت فکر کنيد !

________________________________________

: And above all

و بالاتر از اون

________________________________________

!Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams

کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد !

________________________________________

: Always think

و هيشه باور داشته باشيد :

God and I can do this!

من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم

________________________________________

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS leave footprints in your heart

آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن ... ولي دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون خواهند گذاشت.

 

+ نوشته شده توسط سید در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:20 |
 

I had the blues because I had no shoes until upon the street, I met a man who had no feet !!!

+ نوشته شده توسط سید در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:18 |
 

A man consulted his priest about getting a divorce. The priest
was surprised. "Why on earth would you want to divorce such
a lovely wife? She is soft and gentle and, if I may say so, she
is also quite beautiful and nicely proportioned. I really can't see
what you have to complain about."

The man took off his shoe. "See this shoe," he said, showing
it to the priest, "The leather is soft and gentle. It is a beautiful
piece of work and nicely proportioned. "

"Ah," said the priest, "a parable."

"In a way, Father," replied the man. "I'm the only one who
knows it pinches."

+ نوشته شده توسط سید در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:15 |

 

هنگام دلتنگی یک وقت نگی : ای خدا، من یه مشکل بزرگ دارم، بگو : ای مشکل، من یه خدای بزرگ دارم

ü      وقتی خداوند شما را به لبۀ پرتگاهی هدایت کرد، کاملاً به او اعتماد کنید،چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد : او شمار را می گیرد اگر بیافتید یا اینکه یادتان می دهد چگونه پرواز کنید

ü      غمهایت را روی شن بنویس تا باد آنها را با خود ببرد و شادیهایت را روی سنگ بنویس که هیچوقت تنهایت نگذارد

ü      افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاري ساختن سيل خون

ü      آنگاه که زندگي همچون ترانه اي جاري مي گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان  زماني آشکار مي گردد که در شرايط آشفته نيز لبخند به لب دارد.

ü      هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم.

ü      بازنده ها در هرجوابي مشكلي را مي بينند ولي برنده ها در هر مشكلي جوابي را. سعي كنيد مثل برنده ها فكر كنيد.

ü      مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري !!

ü      مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد.

ü      زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.

ü      بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.

ü      رحم کن به زير دست خود تا رحم کند بر تو بالا دست تو ، و اشتباه او را به اشتباه خود بسنج و نا فرماني او را به نافرماني خودت از پروردگار خويش ، و فقر و نيازي که او به مهر دارد را با فقر و نيازي که تو به رحمت پروردگارت داري مقايسه کن .

+ نوشته شده توسط سید در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:13 |

متن حكايت

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: ?اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.

لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!

نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.

اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار( Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.


شرح حكايت

مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.

آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟

يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار ?خوب گوش دادن? و ?شنيدن? صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟

بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.

+ نوشته شده توسط سید در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:11 |

 

 

 من از مردي سخن مي گويم كه عهده دار شده بود در مراسم تدفين دوستي ، سخن بگويد او به تاريخ هاي روي سنگ مزار او اشاره كرد از آغاز ... تا پايان.

I read of a man who stood to speak at the funeral of a friend he referred to the dates on her tombstone from the beginning … to the end.

 

 

او ياد آور شد كه اولي تاريخ زادروز وي است و اشك ريزان از تاريخ بعدي سخن گفت، اما او گفت آنچه بيش از همه اهميت دارد خط تيره بين آن دو تاريخ است (1382-1313 ).

He noted that first came his date of birth and spoke the following date with tears, but he said what mattered most of all was the dash between those years ( 1934-2003 ).

 

 

زيرا اين خط تيره تمام مدت زماني را نشان مي دهد كه او بر روي زمين مي زيست ... . و اكنون فقط كساني كه به او عشق ورزيدند مي دانند كه اين خط كوچك چه ارزشي دارد.

For that dash represents all the time that he spent alive on earth … .  and now only those who loved him know what that little line is worth.

 

 

زيرا اهميتي ندارد، كه دارايي ما چقدر است. اتومبيل ها ... خانه ها ... پول نقد، آنچه اهميت دارد اين است كه چگونه زندگي مي كنيم و چگونه عشق مي ورزيم و چگونه خط تيره خود راصرف مي كنيم.

For it matters not, how much we own the cars … the houses … the cash, what matters is how we live and love and how we spend our dash.

 

 

بنابراين در اين باره سخت و به تفضيل بينديشيد... .

So think about this long and hard … .

 

 

آيا چيزهايي در زندگي تان هست كه بخواهيد تغييرشان دهيد. چون ابداً نمي دانيد چه مدت زماني باقي مانده است كه بتوانيد آن را نوآرايي كنيد.

Do like to change are there things you, for you never know how much time is left that can still be rearranged.

 

 

اگر فقط مي توانستيم طوري آهسته حركت كنيم كه آنچه را درست و حقيقي است، دريابيم و هميشه كوشش كنيم تا بفهميم كه ديگران چه احساسي دارند.

If we could just slow down enough to consider what`s true and real, and always try to understand the way other people feel.

 

 

و در خشمگين كردن كمتر چالاك باشيم و قدرداني بيشتري از خود نشان دهيم و در زندگي خود به مردم چنان عشق بورزيم كه هرگز قبلاً عشق نورزيده ايم.

And be less quick to anger, and show appreciation more and love the people in our lives like we`ve loved before.

 

 

اگر با يكديگر با احترام رفتار كنيم و بيشتر لبخند بزنيم ...  و بخاطر داشته باشيم كه اين خط تيره ويژه  ممكن است فقط مدت كوتاهي ادامه داشته باشد.

If we treat each other with respect and more often wear a smile … remembering that this special dash might only last a little while.

 

 

بنابراين، وقتي مدح شما خوانده مي شود و اعمال شما در دوره زندگي بازنگري مي شود... آيا سرافراز خواهيد بود از آنچه خواهند گفت درباره اين كه شما خط تيره خود را چگونه صرف كرديد؟

So when your eulogy`s being read with your life`s actions to rehash… would you be proud of the things they say about how you spent your dash?

 

 

اگرمن اين پيام را دراينجا درج كرده ام تا شما ببينيد، مفهومش اينست كه شما براي من واقعاً جايگاهي ويژه داريد.

If I set this here  to see you, it means that you are truly special to me.

 

 

بسيار خوشحالم ازاينكه شما در زندگي من و بخشي از خط تيره من هستيد.

I am glad that you`re in my life and part of my dash.

( I desire you the best my dear  )

 

+ نوشته شده توسط سید در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 16:1 |

 

به نام او که همه زیباییست و شکوه . . .

کودکي که قرار بود بزودي متولد شود ، نزد خدا رفت و پرسيد، مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي ، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعداد بسيار فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار تست و از تو نگهداري خواهد کرد.

کودک گفت: اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي

شادي من کافي است.

 خداوند گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي شد.

کودک ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند ، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوي مرا خواهد آموخت. اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صدايي از زمين کودک را فرا مي خواند ، کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي سؤال ديگري از خداوند پرسيد: خدايا، اگر من بايد همين حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو.

                

خداوند بار ديگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد ، به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.

+ نوشته شده توسط سید در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 17:49 |
بنام نامی دوست که هرچه دارم همه لطف اوست ......
+ نوشته شده توسط سید در شنبه سوم دی 1384 و ساعت 12:42 |


Powered By
BLOGFA.COM